*** همکلاسی ***
بیایید با هم همکلاسی باشیم فقط همکلاسی
رازی با من نیست … وه چه رویایی بود دلم برات تنگ شده روزگارا: تو اگر سخت به من میگیری، با خبر باش که پژمردن من آسان نیست، گرچه دلگیرتر از دیروزم، گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند، لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست زندگی باید کرد...! عاشق شده ام بر تو ، تدبیر چه فرمایی ؟ از راه صلاح آیم ، یا از در رسوایی ؟ در دوستیت شهری ، گشتند مرا دشمن بر من که کند رحمت ؟ گر هم تو نبخشایی هر جا که ترا بینم ، دست من و زلف تو دانیکه قلم نبود ، بر عاشق رسوایی زینسان که منم بی تو ، دور از تو مبادا کس نه دسترسی بر تو ، بی تو – نه شکیبایی . دگر به دیده سرشک و ، به سینه آهم نیست چراغ مرده ام و ، بیم صبحگاهم نیست به جرم آنکه بجز عاشقی گناهم نیست که جز تو در همه عالم ، کسی پناهم نیست کنارت می نشینم همکلاس خسته روزان تکراری میان دفتر بی رنگ فرداها الفبای حیات ما به دست زنگ اخر در زمان گم شد معلم رفت و من ماندم پریشانم از این اغاز بی پایان تو هم چون من قدمهایت میان سنگ این یک لحظه می ماند خدا هم اخر این قصه را شاید نمی خواهد
قلبم کتابی گشوده است !
خواندنش برای تو مشکل نیست، عشق من !
زندگیام
از روزی آغاز شد
که دل به تو دادم!
بزم چشمان پر از حادثه ات
و چه زیبا دل مشتاق مرا
برد تا حجم پر از احساست

مرا چو شمع بسوزان ، در آتش غم خویش
ز کوی خویش چه رانی مرا ، چو میدانی ؟
